اینباکس ایمیلتان را برای ایمیل های کاری و مهم خود نگه دارید
از این پس ایمیل های گروه ها به پوشه مخصوص خواهند رفت
جهت اطلاع بیشتر اینجا کلیک کنید !
| | | |
| | (رمان هستی من فصل هفتم ) رفتار پر از مهر فرهاد با آن آرامش و غرورش انگار که او را به 7 سال پی برده بود . ان زمان که دیوانه وار فرهاد را دوست داشت و در دریای عشقش دست و پا می زد. حالا هم فرهاد داشت با او همام کار قبل از ازدواج هایشان را می کرد. محبت می کرد و نگرانش بود. با صحبت هایش باعث آرامش روح هستی می شد و با نگاهش او را به زندگی دلگرم می ساخت. دست خودش نبود ، تنها بود دلش به دنبال همدمی می گشت و فرهاد زیرکانه این موقعیت را برای او فراهم کرده بود اما وجدانش وجدان هستی سخت در عذاب بود. سنگین بود و روی شانه هایش وزنه ای دردناک انداخته بود . به خاطر سحر و سینا. دلش نمی خواست جغد شومی باشد که بر ویرانه زندگی سحر اواز سر دهد و با مهر و محبت ذاتی اش فرهاد را دوباره اسیر محبتش کند. هستی شالی به روی شانه ایش افکند و به حیاط رف. چقدر از فصل پاییز خوشش می آمد درختان نیمه لخت با برگ های زرد و نارنجی و خش خش برگ ها زیر پایش او را به یاد و خاطرات شمال کشاند. فرهاد راست می گفت الان آن جا بهترین طبیعت را داشت . شاعرانه و عاشقانه بود ! در دل از اصرار فرهاد برای رفتن به این سفر خشنود بود. کاش می توانست خود را راضی کند که حتی یک روز با فرهاد به این مسافرت برود. مطمئنا خیلی زیبا و هیجان انگیز بود. بعد از فوت حمید هرگز این قدر احساس خوشحالی نکرده بود! سحر کلام و صدای گرم پسر عمه اش باعث شده بود که رخوتی شیرین در وجودش پدید آید . اگر فرهاد می دانست که هستی چه طور با خود درگیر است و چه قدر با چند کلمه و گفتگویی دوستانه روحیه ای مضاعف به او بخشیده دست از سرش بر نمی داشت و تا بهبود روحیه هستی با او همگام و هم کلام می شد به نظر خود هستی این معجزه عشق بود. عشق واقعی است که هیچ گاه کهنه نمی شود و هر دوری و هجری از یار بر تازگی این عشق می افزاید درست که می اندیشید می فهمید که او عاشق حمید نبوده ولی او را دوست داشته! حمید درست زمانی به داداش رسید که او در نا امیدی و اوج بلاتکلیفی دست و پا می زد! حمید اگر چه دوستش داشت اما ان قدر متین و صبور و منطقی بود که اجازه داد هستی ارام ارام در روند زندگی با او به شوهرش عادت کند ،دوستش داشته باشد و با او رفیق باشد هستی می دانست که خود فرهاد بیشتر از هستی به این رابطه پاک و ساده نیازمند است شاید نیاز به هم صحبتی و هم دم بودن هر دو را این طور به طرف هم می کشاند اما هستی مطمئن بود که این گرما همان گرمای عشق زیر خاکستر رفته شان است که دارد گرم تر می شود تا شاید دوباره سوزان شود. می دانست با عجله و شتابی که فرهاد در امر ازدواج داشته همسرش ان کسی نبوده که بتواند ذره ا جای عشق بر باد رفته اش را بگیرد . سحر بیشتر از آن که خود فرهاد را دوست داشته باشد پول و رفاه و جذابیت فرهاد را می خواست. البته حق داشت چون سحر دقیقا متوجه شده بود که قلب فرهاد جای یک نفر است و آن هستی است. سحر یک ماه بعد از نامزدی اش به این امر واقف شده بود روزی که عمه ماهرخ با مادر عصرانه می خورد هستی پنهانی گفتگوی انها را گوش کرده بود و علاوه بر مطالب فوق شنیده بود که عمه می گفت: - دلم برای این پسر خون است پری جان، نمی دانم چه زندگی سرد و بی روحی دارد. خودم روزی که خانه شان بودم شاهد مشاجره و رابطه سردشان شدم. جلوی دیگران به ظاهر با هم خوبند ولی در خانه شان مثل دو غریبه زندگی می کنند از فرهاد می پرسم جواب سر بالا می دهد از سحر می پرسم می گوید تفاهم نداریم پدر سحر بعد از به هم خوردن عقدش توسط پسر خاله اش وقتی می بیند فرهاد موقعیت خوبی دارد دست و دلش می لرزد و سحر را مجبور به پذیرش این ازدواج می کند ولی سحر قلبا راضی نبوده او هم به خاطر این که به پسر خاله اش نشان دهد از او بهتر می تواند شوهر پیدا کند فرهاد من را بیچاره می کند تا هم روی پسر خاله اش را کم کند هم ابروی خود و پدرش را حفظ کند به هر حال قسمت بچه من هم این بود. هیچ شانسی توی این دنیا ندارد طفلک . ان از هستی و این هم از سحر و هستی صدای مادرش را شنیده بود که اعتراض کنان پاسخ داد: - وا! ماهرخ خانم هستی من این وسط چه تقصیری دارد ؟ او به اندازه کافی از زندگی خودش کشیده اگر پسرت لج نمی کرد و دنبال امیری راه نمی افتاد برود ان سر دنیا سرنوشت هستی هم چیزی دیگری بود نه مثل حالا داغذار و بی کس به هر حال این سخنان هیچ تاثیری در حال و روز هستی نداشت او یک بازنده بود. بازنده هستی خودش دست گرمی چشمانش را فشرد دست برد و دستان مادر را به لمس انها شناخت سرش را به عقب گرداند و در سینه مادر جای داد. مادر بوسه ای گرم به موهای بلند دخترش نشاند و گفت - می بینم که حال و هوای پائیزی حالت را کمی جا اورده . صورت خندان و شاداب از هوای پایزی است یا از مهمانی دیشب؟ هستی خندید و گفت - از هر دو مادرجان احساس خوبی دارد - می دانم عزیز دلم از پشت پنجره نیم ساعتی است که زیر نظر دارمت گاه می خندی و گاه در فکر غرق می شوی به چه فکر می کردی؟ - هیچ؟ به یاد گذشته ها بود مادر شعری را نجوا کرد: زندگی هنگامه فریاد هاست سرگذشت در گذشت یادهاست تو هم دائم به یاد گذشته ای .خوب بگو ببینم دیشب خوش گذشت؟ مهران و مریم را دیدی؟ - بله خوش گذشت مهران را هم دیدم با مریم هم خیلی صمیمی شدم به نظرم خانم خوب و مهرابانی است - آره مهران همسر خوبی قسمتش شده. دیدی دارد پدر می شود؟ یادت می آید هستی؟ شبی که به خواستگاریت امد چه قدر خوشحال بود و موقع رفتن چه قدر ناراحت و دلگیر؟ - بله مادر یادم می آید چه قدر حال و روزم خراب بود. می دانی مادر دیدن مهران هیچ هیجانی را در وجودم نیانگیخت. آن وقت که به خانه مان آمد دلم در گرو مهر فرهاد بود. قصد مرور خاطراتم را ندارم اما حس می کنم آن 7 سال گذشته که در عین حال جوانی و دوران شاد و زیبایی مرا در بر داشت خیلی برایم گیج کننده بود انگار زندگی ام در خواب و خیال بود! چرا این طور گذشت مادر؟ - ساختن آینده یک جوان با کمک بزرگ تر های دلسوزش میسر است اما من برای تو بزرگ تر دلسوزی نبودم شاید به نظر تو بنودم اما به خدا من تمام فکر و ذکرم آینده تو بود هستی. - آدم وقتی جوان است احساساتش بیشتر از عقلش است ان قدر احساسش عالب و برنده است که عقل در درجه دوم قرار می گیرد چرا ان موقع که من جوان بودم یک دنیا پشیمانی برای اینده ام به جای گذاشتم؟ چرا وقتی فرهاد برگشت؟ اشک مجالش نداد. هجوم باران چشم هایش تمامی نداشت با گریه گفت: - چرا من فکر کردم او سرش به جایی گرم شده و مرا به بازی گرفته است؟ چرا فکر کردم می خواهد غرور و احساس مرا زیر پایش له کند؟ چرا مادر؟ چرا به خاطر لجبازی با فرهاد سر سفره عقد حمید نشستم که چه؟ بهش نشان بدهم من هم بلدم دلش را به بازی بگیرم؟ چرا من حالا باید با دیدن چشم های غمگین و صدای گرفته اش به یاد مرگ عشقمان بیافتم چرا مادر؟ اشک های هستی باعث جنون پری می شد هیچ دوست نداشت حالا که نزدیک به دو سال از مرگ حمید و نازنین گذشته هستی بهانه ای دیگر برای غصه خوردن پیدا کند و این ارامش موقت را از بین ببرد. دلش نمی خواست دخترش افسوس گذشته را بخورد و به خاطرات خوش گذشته اش غبطه بخورد! اشک هستی اشک عصیان و حسرت بود دل پری اتش گرفت! سر هستی را در بر گرفت و شروع به نوازش موهایش کرد و گفت: - هستی جان مادرت را ببخش هر چند که تا عمر دارم نمی توانم خودم را ببخشم . می دانم که هیچ گاه دلت راض نشد به رویم بیاوری و این بزرگواری تو است اما اگر ان روزها حس کینه من از عمه ات شعله نکشیده بود شاید سرنوشت تو الان چیز دیگری بود و شاید دلخواهت بود یادت می آید چه قدر از دوست داشتن فرهاد منعت می کردم؟ چه قدر حرص می خوردم ؟ دوست نداشتم من که یک عمر از دست مادر و خواهرهای شوهرم حرص خوردم دخترم عروس خواهر شوهرم باشد. شاید حس کینه و خود خواهی من نگذاشت که راه درست را به تو نشان بدهدم. من باید تو را به پایداری در عشقت تشویق می کردم باید به تو صبر می آموختم اما چه کنم ان حس غریب مانع از این اموزش ها می شد. اری من کور بودم و عشق پاک و حقیقی بین تو و فرهاد را نمی دیدم. به همین دلیل اصرار می کردم که فرهاد دیگر بر نمی گردد، من ذهنیت تو را خراب کردم. چه قدر به تو اصرار کردم که باید به مهران جواب مثبت بدهی . چه قدر عمه ات غصه خورد و گفت که فرهاد بر می گردد. حرف های عمه ات را عمدا به تو نمی گفتم که جری تر شوی. اه هستی! من با یک کینه قدیمی که فکر می کردم برگ برنده من در مقابل عمه ات تویی نابودی عشق و زندگیت را خریدم. مرا ببخش دخترم کاش الان می مردم و اشک تور انمی دیدم. کاش می مردم و جگر گوشه ام را نمی دیدم که این طور غصه بخورد! فکر می کنی فرهاد از من دل خوشی دارد؟ نه به وضوح رفتار سردش را متوجه می شوم هستی جان من خیلی خودخواهم! هق هق بلند پری دل هستی را به درد اورد سر مادرش را در آغوش گرفت و گفت: - خب دیگر مامان گذشته ها گذشته پشانی نوشت من هم این بوده است من از شما گله و شکایتی ندارم مادر جون...من طاقت ناراحتی شما را ندارم من قلبا شما را بخشیدم و امیدوارم فرهاد و هومن و یاسمن هم ببخشند - راست می گویی هستی! از کجا معلوم که انها مرا ببخشند این درد و عذاب برای تمام عمرم کافی است. عذاب وجدان من تو تنها نیستی .بچه ام هومن چه ق در شیفته یاسمن بود یک بار عمه ات در باغ لواسان با خنده گفت - حرفی نیست یک دختر می دهیم و یک دختر می گیریم یاسی به جای هستی ان قدر از این حرف عمه ات لجم گرفت که نگو. واسه همین دوست نداشتم تو عروس عمه ات بشوی که مبادا هومن هم یاسمن را بگیرید و این وسط حرف عمه ات پیش برود. چه قدر هومن ناراحت شد وقتی یاسمن بهش گفت - اول تکلیف خودت را با مامان جانت روشن کن بعد دختری را سر کار بگذار وقتی هم با مهسا ازدواج کرد ان هم به خواست من در ته چشمانش حسرت را خواندم الان هم زندگی خوبی دارند اما حسرت بچه به دل هومنم مانده است. حسرت داشتن یاسی برای هومن مثل حسرت داشتن تو برای فرهاد است. ته قلب شما 4 نفر باز هم عشقی وجود دارد. هستی من چه طور خودم را ببخشم که باعث شدم یاسمن از روی لج با علیرضا ازدواج کند و به فرانسه برود و درست همان لجبازی که تو با فرهاد کردی. عمه ات ان قدر از دوری دخترش در غصه است که من فکر می کنم اگه تو از پیشم رفته بودی و دائم در دوری تو آه می کشیدم چه عذابی داشتم. خدایا مرا ببخش می دانم دخترم تو و هومن خیلی احترام مرا نگه داشتید از عشقتان گذشتید و روی حرف من حرف نزنید. من چه قدر خودخواه بودم هستی هستی چیزی نگفت تا مادر دلش را سبک کند. برخاست و مادر را با خود به طرف ساختمان برد لبخند عمیقی روی لبانش نشسته بود اری او به یاسمن می اندیشید یاسمن خواهر فرهاد و دختر عمه اش ، همبازی کودکی اش و همراز جوانی اش. چه قدر دلش برای یاسمن تنگ شده بود ، چه قدر دلش برای شیطنت های قبل از ازدواجشان تنگ شده بود .شیطنت های وحشتناکی که همیشه صدای پدر فرهاد و یاسمن را در می آورد و لب به پند و نصیحت کردن آنها می گوشود. بسه بده دختر نخند.، چه قدر جیغ می زنید ، زشته دختر صدایش را بلند کند. و اندرزهایی این چنینی که فقط برای هستی و یاسمن و شهلا بود. آه باغ لواسان چه خاطرات زیبایی از آن جا داشتند با شهلا و یاسمن از درختان توت و گردو و بالا می رفتند و روسری هایشان را به نشانه فتح نوک درخت گره می زدند و به عالم و آدم می خندیدند اگر چه مادر و عمه از روی لجبازی با اینده بچه هایشان بازی کرده بودند اما هستی از آن دو گله ای نداشت. حالا که عمه شوهرش را از دست داده بود م ادر سرکش و کینه چویش آرام و صاف شده بود چه دوستان خوبی برای هم شده بودند مثل دو خواهر همدم و همراز ... ادامه دارد ... >> ( مونا )<< mona_badgirls666@yahoo .com آرشیو فصل های رمان: رمان هستی من - فصل ششم | مهمانی شب گذشته جز پریشانی عمیق و سر درد شدید برای او حاصلی نداشت اگر هم داشت تنها آشنایی با مریم بود . در دل به انتخاب مهران آفرین گفت چرا که او مریم را زنی مهربان و دلسوز یافت که مهربانی هایش او را به یاد یاسمن می اداخت. یاد یاسمن مثل پیچکی زیبا در ذهنش پیچید و احساس دلتنگی شدید را برایش به جا گذاشت با خود گفت: (( از دیشب برادرش و امروز هم این خواهر حسابی فکرم را مشغول کردند)) جهت خواندن ادامه داستان روی گزینه ادامه مطلب کلیک کنید. | > ادامه مطلب ... | رمان هستی من - فصل پنجم | مادرم از طریق یکی از همسایه ها قدیم و نزدیک مادرش خبر دار شد که برادر و مادرش به مشهد کوچ کرده اند. یادم می آید همان شب مادر یواشکی در اتاق خودمان موضوع کوچ مادر وبرادرش را برای پدر با گریه فراوان شرح داد و پدر قول داد که او را به مشهد خواهد برد تا خانواده اش را بیابد . هر چند که مادرو برادرش علاقه ای به دیدن مادر نداشتند. آه هستی جان من با همان چشم های معصوم کودکانه ام دیدم که مادر پدرم بعد از این که شنید پدر بلیط اتوبوس گرفته تا من و مادرم را به مشهد ببرد چه به روز مادرم آورد.هنوز هم وقتی آن صحنه را به یاد می آورم تمام وجودم از خشم می لرزد مادر بزرگم خبر نداشت که خواهرش به مشهد رفته و دخترش برای دیدن آنها به مشهد می رود فکر کرد ما برای تفریح و زیارت به مشهد می رویم. حسابی توی سر خودش زد و با لنگه کفش به جان مادرم افتاد و گفت... جهت خواندن ادامه داستان روی گزینه ادامه مطلب کلیک کنید. | > ادامه مطلب ... | رمان هستی من - فصل چهارم | دست گرمی شانه اش را فشرد چرخی زد و مریم را پشت سرش دید خود را در آغوش مریم انداخت و هق هق کنان گفت: - خسته ام مریم خدا کی به من نگاه می کند؟ مریم دلسوزانه دست به موهایش گشید و گفت: - کافیه هستی جان! حیف این چشم های زیبا نیست که دائما در آشک غرق اند؟ می دونم که دلت گرفته ! حال و هوایت مثل اسمان ابری و گرفته است. احساسات لطیفت را درک می کنم عزیز دلم. اما باید تحمل کنی. مهران به من گفته که تو برای چی به خواستگاری اش پاسخ رد داده ای! به خاطر همین فرهاد خان نه؟ می دانم حس تو الان چه حسی است؟ حس یک غرق شده که هیچ امیدی به ساحلندارد! اما باید به خدا توکل کنی او در چنین مواقعی پاره تخته ای یا هر چیز کوچک دیگری را برای نجات بنده اش پدید می آورد . دلت را به خدا بسپار هستی جان چیزی بگو تا سبک شوی. جهت خواندن ادامه داستان روی گزینه ادامه مطلب کلیک کنید. | > ادامه مطلب ... | رمان هستی من - فصل سوم | برای لحظه ای نگاهش در نگاه گرم فرهاد گره خورد و جز حسرت و ندامت در آن چیزی ندید . فرهاد نفس بلندش را که شبیه به اه بود بیرون فرستاد و گفت: - هنوزم بعد از سال ها وقتی می بینمت نفسم می گیرد هستی! حالت چطور است؟ هستی زیر لب گفت: - ممنونم خوبم و سرش را به طرف ششه پنجره چرخاند و گفت: - عجب بارانی می بارد ! خیال بند آمدن هم ندارد. جهت خواندن ادامه داستان روی گزینه ادامه مطلب کلیک کنید. | > ادامه مطلب ... | رمان هستی من - فصل دوم | نرسیده به آشپزخانه صدایی نازک و شاد او را از حرکت باز ایستاد - هستی خانم؟ سرش را به عقب برگرداند و گفت: - بله؟ همسر مهران با لبخند جلو آمد و گفت: - سلام . من مریم هستم ، همسر مهران - سلام خانم ارین حال شما چه طوره؟ مهران و هومن نیز به طرف آنها امدند و مهران هم سلام کرد هستی کمی دستپاچه شد و جواب داد. مریم دست جهت خواندن ادامه داستان روی گزینه ادامه مطلب کلیک کنید. | > ادامه مطلب ... | رمان هستی من - فصل اول | خونسرد و بی خیال فارغ از هیاهوی سالن خانه پدرش روی مبل راحتی لم داده بود یک پایش را روی پای دیگرش انداخته بود و سرش را به پشتی مبل تکیه داده بود حواسش به همه مهمان ها بود اما ظاهرا از دیدرس همه پنهان بود و کسی توجهی به او نداشت جز معدود مهمان هایی که رد می شدند ... جهت خواندن ادامه داستان روی گزینه ادامه مطلب کلیک کنید. | > ادامه مطلب ... | اين ایمیل را براي دوستان خود Forward كنيد. با گروه ایران روشن هر روز را به بهترین شکل تجربه کنید! | |
| | | |
»» ویژگی های این مجموعه : ( این بازی به دلیل داشتن صحنه های خشن به افراد زیر 15 سال توصیه نمی شود ) توضیحات تکمیلی : هر دو بازی ارائه شده در این نسخه تجربه ای قدرتمند ، گسترده و داستان محور را در محیط شهری خطرناک و آشفته ارائه می نمایند، نقش اصلی داستان The Lost and Damned همان âJohnnyâ می باشد که عضوی کارآزموده از دارودسته موتور سوار بدنام موسوم به The Lost می باشد، جانی موقعیتهای شغلی برای دارودسته خود در این شهر ایجاد می نماید، اما اول از همه بایستی وفاداری خود را به نامی که برروی پشت خود حمل می کند و Billy Grey، رئیس باشگاه اثبات نماید. در ابتدای داستان Johnny با خرج پول زیاد و کمک وکیل موفق به آزادی رئیسش Billy از زندان می شود و دوباره ریاست گروه را به او واگذار می کند ولی با گذشت زمانی اندک متوجه می شود که Billy لیاقت ریاست را ندارد و فقط به فکر کشتن اعضای گروه های رقیب و انتقام گرفتن از آنهاست. دراین داستان گیم پلی مشابهی با نسخه GTA IV دارد البته علاوه برآن شامل اسلحه های جدید مانند پرتاب کننده نارنجک، تفنگ خوکار، بمب ها و نانجک های فراوان، و Shutgun های اتوماتیک و واسیل نقلیه جدید مانند موتورسیکلت ساخت سفارشی جانی می باشد. در داستان The Ballad of G4y Tony نیز نقش Luis Lopez را ایفا می نمایید، هنگامی که Liberty City پر از سلاح و تباهی و فساد گشته است، در این نسخه شما در نقش دستیار صاحب افسانه ای کلوب شبانه شهر یعنی Tony Prince بازی می کنید، وارد کارهای خطرناکی می شود و این Luis است که باید به او کمک کرده و او را از مخمصه نجات دهد. گیم پلی این بازی بیشتر شبیه به San Andreas است که در آن کارهای عجیب زیادی مثل پرش با چتر از هلی کوپتر، پرش از ماشین بر روی قطار و ⦠انجام می دهید، اسلحه های جدیدی نیز به این عنوان اضافه شده اند، از جمله یک سلاح با قابلیت شلیک ۲۰۰ گلوله و بمب هایی با قابلیت انفجار از راه دور. در این داستان شما در نزاعی بر سر وفاداری دوستان و اعضای خانواده شرکت می نمایید و با شک و تردید در مورد اینکه چه کسی حقیقت را می گوید یا نه ، در دنیایی که هر کسی قیمتی دارد به تشخیص دوست از دشمن می پردازید. اطلاعاتی در مورد بازی Grand Theft Auto: Episodes from Liberty City : شرکت سازنده بازی : کمپانی Rockstar North شرکت منتشر کننده بازی : کمپانی Rockstar Games تاریخ انتشار بازی: ۱۳ آپریل ۲۰۱۰ ژانر بازی : اکشن سوم شخص، سه بعدی سطح دشواری بازی : متوسط مدت زمان مورد نیاز برای آشنایی کامل با محیط بازی : حدود نیم ساعت درجه بندی ESRB در مورد محتوای بازی : M â" مناسب برای تمامی افراد و گروههای سنی ۱۷ سال و بالاتر »» مشاهده تصاویری از محیط بازی حداقل نیازمندی های سیستمی برای اجرای بازی Grand Theft Auto: Episodes from Liberty City : Operating system: Windows XP SP3 / Vista SP1 / Windows 7 x86 or x64 CPU: Intel Core 2 Duo 2.8 GHz or AMD Athlon X2 Dual-Core 5200+ Memory: 2 GB RAM Video: Direct X 9.0c, 512 Mb VRAM GeForce 8000 GT series or ATI Hard Disk: 16 GB سیستم ایده آل برای اجرای روان بازی Grand Theft Auto: Episodes from Liberty City : Operating System : Vista SP1 / Windows 7 x86 or x64 Processor : Intel Core 2 Quad at 2.4 GHz or intel Corei series or AMD Phenom X3 at 2.1 GHz Video Card : 1024 MB VRAM â" nVidia GeForce 9000 GT / ATI Radeon HD3870 Memory : 4 GB RAM Hard Disk : 16 GB of free Hard Drive Space Sound : DirectX compatible sound card Direct X : 9.0c Controls : Keyboad & Mouse / Gamepad Installation : DVD-ROM Drive / Digital Download GTA IV : Liberty City 5 DVD + 1 DVD (windows 7) = 6500 تومان -
این نسخه از بازی به صورت کرک شده نصب می شود و نیازی به کرک کردن بازی نیست ! -
حداقل سیستم مورد نیاز به منزله روان اجرا شدن بازی نیست ! بلکه فقط تضمینی برای اجرا شدن بازی است. -
بعد از نصب بازی وارد قسمت تنظیمات Graphic شده و بر روی گزینه Benchmark کلیک کنید تا بازی سیستم شما را محک بزند. پس از پایان تست و اعلام نتیجه اگر Average FPS بالای عدد 20 بود بازی روان اجرا خواهد شد. در غیر این صورت بازی با تیک زدن و فریم فریم شدن همراه خواهد بود. در این حالت رزولیشن را روی 800 در 600 قرار دهید و مجددا تست بگیرید. -
برای بهینه سازی ویندوز و افزایش FPS بازی حتما برنامه Game Booster را نصب نمایید. -
آخرین درایور کارت گرافیک خود را دانلود و نصب نمایید. -
بازی را در صورت امکان بر روی ویندوز سون اجرا نمایید. -
سیو بازی در این نسخه مانند نسخه قبل به صورت اتوماتیک انجام می شود لذا برای این کار بعد از مرحله اول بازی ، از شما خواسته می شود تا یک اکانت آفلاین در Game Live ایجاد نمایید. -
پس از پایان نصب بازی برنامه های مشخص شده در تصویر زیر را از پوشه DRIVER دی وی دی شماره 5 نصب نمایید. اگر خطایی در موقع نصب برنامه ها رخ داد مفهوم آن این است که نیازی به نصب آن برنامه نیست و برنامه از قبل نصب شده است : GTA IV : Liberty City 5 DVD + 1 DVD (windows 7) = 6500 تومان »» جهت مشاهده کد های تقلب بازی به این لینک مراجعه نمایید. نحوه وارد کردن کد های تقلب بدین شکل است که شما باید شماره مورد نظر را در موبایل طرف شماره گیری نمایید. جهت وارد کردن شماره در موبایل هم 2 بار کلید جهتی بالا را فشار دهید. مثلا شماره 3625550100 جهت دریافت سلامتی کامل و اسلحه می باشد. | |
__._,_.___
No comments:
Post a Comment